اساتید قران

استاد عبد الباسط محمد عبد الصمد
ولادت و نسب: استاد عبدالباسط محمد عبد الصمد در سال 1927 در روستاى المزاعزه یکى از توابع شهر اَرمنت در استان قنا در جنوب مصر متولد شد، او در مکانى پاک که به امر قرآن کریم از حیث حفظ و تجوید اهتمام مىشد متولد شد،جدّ او استاد عبدالصمد از مردان با تقوا و از حافظان قرآن که از نظر حفظ قرآن کریم و تجوید و احکام آن مردى متمکّن بود،و پدر بزرگِ مادرى او عارف بالله استادِ جلیل ابو داود صاحب مقام مشهور و معروف در شهر ارمنت، مى باشد ، اما پدرش استادعبدالصمد یکى از مدرّسین حفظ و تجوید قرآن کریم بود، 2 برادر او محمود و عبدالحمید در آموزشگاه (مکتب) قرآن را حفظ مى کردند و برادر کوچک آنها عبدالباسط هم در سن 6 سالگى به ایشان ملحق گردید.
این کودک با استعداد به مکتب استاد امیر در ارمنت ملحق شد و استاد به بهترین وجه از او استقبال کرد چرا که آثار مهارتهاى قرآنى را (که با شنیدنِ تلاوت قرآن در شب و روز و صبح وشام براى او حاصل شده بود) دراو دیده بود، استاد امیر جمله اى از امتیازات و استعدادها را در شاگرد مستعدّش مى دید که او را از سایرین ممتاز مى ساخت مانند سرعت فراگیرى ، هوش و ولع شدید در تبعیّت از استاد ، و دقت در خوب اداء کردن مَخارج الفاظ و وقف و ابتداء و صوت زیبائى که گوشها را با شنیدن و یا گوش دادن به آن مى نواخت…
استاد عبدالباسط در گفتگوهاى خود گفته است: (( سنّم 10 سال بود که حفظ قرآن کریم را در خلال این مدّت به پایان بردم و مانند نهرى روان از زبانم جارى مى شد، پدرم کارمندى در وزارت نقل و انتقال وپدر بزرگم از علماء بود … من از ایشان راهنمائى خواستم که قرائتها راچگونه فرا گیرم و آنها مرابه شهر طنطا درشمال مصررا هنمائى کردند تا به دست استاد محمد سلیم علوم قرآن و قرائات را فرا گیرم اما مسافت میان ارمنت که یکى از شهرهاى جنوب مصر است تا طنطا درشمال بسیار دور بود ولى موضوع ، موضوع آینده و برنامه ریزى براى آن بود، این بود که براى سفر آماده شدم اما یک روز مانده به رفتنم به سوى طنطا از آمدن استاد محمد سلیم به ارمنت مطلع شدیم، او آمده بود تاکلاسى براى آموزش قرائات در مدرسه دینى ارمنت بر پا کند اهالى ارمنت استقبال شایسته اى از او کردند و پیرامونش حلقه زدند چرا که ایشان مى دانستند این مرد کیست و قدرت او در علم و قرآن را مى دانستند و گوئى قضا و قدر او را در زمان مناسب به سوى ما روانه کرده بود اهل بلاد گروهى را با عنوان (اصفون المطاعنه) براى حفظ قرآن، تشکیل دادند بنابراین استاد ، علو م قرآن و قرائات را آموزش مى داد و قرآن کریم را تحفیظ مى نمود ، من به آنجارفته و قرآن را نزد او دوباره مُرور کردم و متن شاطبیه که متنى مخصوص به علم قرائات هفتگانه است را حفظ کردم.))
پس از اینکه استاد عبد الباسط به سن 12 سالگى رسید از هر شهر و روستا در استان قنا و مخصوصاً از جانب اصفون المطاعنه به کمک استاد سلیم ـ که از عبدالباسط به هر جا که مى رفت تعریف، مىکرد ـ دعوتهائى به سوى او روانه شد ، چراکه گواهى استاد سلیم نقطه اطمینان همه مردم بود.

زیارت ازمَزار بانوزینب (س): در سال 1950 به زیارت آل بیت رسول الله (ص) و عترت طاهرینش رفت ،آنچه باعث این امر شد محفلى بود که به مناسبت ولادت زینب کبرى (س) بر پا شده بود،بانیان این محفل جمعى از بزرگانى از مشاهیر قاریان مانند استاد عبدالفتاح الشعشاعى،استاد مصطفى اسماعیل ،استاد عبدالعظیم زاهر و استاد ابو العینین شُعیشَع و غیر ایشان ازنخستین قُرّاء رادیو بودند…پس از گذشت نیمى از شب و در حالى که مسجد زینبیه از گروهِ انبوه محبین آل البیت (ع) که از هر نقطه آمده بودند موج مى زد،یکىاز نزدیکان عبدالباسط از مسئولین مجلس اجازه خواست تا این جوان با استعداد 10 دقیقه اى را به تلاوت بپردازد ، او اجازه داد وقارى جوان از سوره احزاب در میان جمعیتى با این کثرت شروع کرد…سکوت همه جاى مسجد را فرا گرفت و همه دیده ها یه این قارى کوچک جلب شد که با جرأت در جایگاه قاریان بزرگ نشسته است…اما سکوت دقائقى بیش طول نکشید و تبدیل به فریادهائى شد که مسجد را مىلرزاند،(الله اکبر) (ربنا یفتح علیک)… الخ که این فریادها مستقیماً از دل برمى خواست،و به جاى 10 دقیقه قرائت به یک ساعت و نیم ادامه پیدا کرد ،حضّار تصور مى کردند که ستونها و دیوارهاى مسجد هم با آنها هم صدا شده اند و گوئى که صداى سنگها را مى شنیدند که تنزیه و تسبیح مى گفتند.

معرفى عبدالباسط به رادیو: با پایان یافتن سال 1951 استاد ضباع از عبدالباسط خواست تا براى قرائت در رادیو اقدام کندولى عبدالباسط با توجه به ارتباطش با مردم صَعید و نیز به جهت اینکه رادیو یک برنامه خاص و منظّمى را مى طلبد مایل بود که این قضیه را به آینده واگذار کند امّا از آنجا که خواست وبرنامه هاى الهى مافوق همه اراده ها وبرنامه ها است استاد ضباع نوارى را که عبدالباسط در روز ولادت زینب کبرى (س) خوانده بود ،که بسیار اعجاب برانگیز هم بود، به هیئت داوران رادیو داد و همگان از اداء قوى و صوت عالى او تعجب کردند …و به هر حال در سال 1951 عبدالباسط به رادیو راه یافت تایکى از ستارگان درخشنده در آسمان تلاوت باشد،پس از به دست آوردن این شهرت در طول چند ماه ، عبدالباسط ناچار بود که سر پناهى در قاهره بر پا کند و همراه با خانواده اش که ایشان را از صعید منتقل کرده بود در جوار فرزند رسول خدا زینب (س) اقامت کند بانوئى که مسبّب شهرت و ملحق شدنش به رادیو شده بود و به قول میلیونها نفر از مردم او را چون موهبتى به اسلام و مسلمانان هدیه کرده بود ، با ملحق شدن اوبه رادیو اقبال مردم براى خرید گیرنده هاى رادیوئى زیاد شد و در اکثر خانه ها گسترش یافت و هر کس دریک روستا یا یک منطقه رادیوئى داشت، صداى آن را بلند مى کرد تا همسایگان هم صداى او را بشنوند بالاخص در روزهاى شنبه مضافاً به اینکه محافل خارجى او هم مستقیم بر امواج رادیو پخش مى شد.

دیدار از کشورها: از سال 1952در ماه مبارک رمضان و یا غیر رمضان مسافرتهاى او به دورترین نقاط عالم شروع شد، حتى بعضى از دعوتهائى که از او مى شد به مناسبت برگزارى یک محفل نبود بلکه از اودعوت مى شد تا در آن کشور حضور داشته باشد و هنگامى که سوال مى شد به چه مناسبتى از استاد دعوت کرده اید ؟ مى گفتند: که محفل به خاطر ایشان برگزار شده است چرا که هنگامى که استاد در یک محفلى حضور دارد فضائى از سُرور و شادى در آن مکان حاکم مى گردد … این قضیه از استقبال کشورهاى مختلف جهان از او در چهار چوب استقبالهاى رسمى و دولتى و یا مردمى معلوم مى شود … رئیس جمهور کشور پاکستان در فرودگاه به استقبال او آمد او را ملاقات کرده و با او مصافحه نمود، در جاکارتا در کشور اندونزى در بزرگترین مساجد آنجا به تلاوت قرآن کریم پرداخت در حالى که هر گوشه مسجد ازحاضرین پر شده بود و جمعیت با مسافت یک کیلومترمربع به خارج مسجد کشیده شده بود ودر میدانِ مقابل مسجد بیش از 250 هزار مسلمان تا صبح در حالى که سر پا ایستاده بودند به صداى او گوش مى داند…از میان کشورهائى که عبدالباسط به آنجا سفرنمود هند است ، او به مسافرت به کشورهاى عربى و اسلامى بسنده نکرد ، بلکه شرق و غرب و شمال و جنوب عالم را پیمود تا در همه نقاط به مسلمانان دست پیدا کند… ازمشهورترین مساجدى که در آن به تلاوت پرداخته است ، مسجدالحرام در مکه ،مسجد نبوى (ص) در مدینه منوره ، مسجد الاقصى در قُدس ، مسجد ابراهیمى (ع) در فلسطین و مسجد اَموى در دمشق و مساجد مشهورآسیا ، آفریقا، ایالات متحده، فرانسه ، لندن، هند و اکثر کشورهاى جهان بوده است هیچ روزنامه رسمى و یا غیر رسمى از عکس و نوشته هائى که بر اسطوره بودن او دلالت دارد و مستحق تقدیر و احترم است، خالى نیست.

بیمارى و وفات:مرض قند در اوشدت گرفت ،اما او با تناول غذاها و نوشیدنى هاى مختلف با این بیمارى به مبارزه مىپرداخت، ولى با اضافه شدن التهاب کَبدى، دیگر توان مقاومت در برابر این دو مرض را نداشت، او را به بیمارستان دکتر بدران در جیزه بردند ، اما اطبّاء به او توصیه کردند که براى معالجه به لندن برود ، او به آنجا رفت اما پس از اقامت یک هفته اى در آنجا از پسرش ابن طارق که همراه او بود خواست که او را به مصر برگرداند و گوئى که احساس کرده بود که روزگار عمر سپرى شده است و وقت لقاء خداوند نزدیک شده و براستى زندگى جز ساعتى نیست که به زودى مى گذرد ، روز وفات او به مَثابه صاعقه اى بود که بر قلوب میلیونها مسلمان در هر مکانى از دنیا واردآمد، هزاران نفر از دوستداران صدا، اداء، و شخصیت او با تمام اختلاف زبان و … جنازه اورا تشعیع کردند ، در این تشعیع همه سُفراء کشورهاى جهان به نیابت مردمشان حضور داشتند،و چون عبدالباسط سبب پیوند و علاقه در بین بسیارى از مردم در کشورهاى مختلف بود روز 30 فبریه در هر سال روز تکریم از این قارى بزرگ اعلام شد تا مسلمین به یادِ روزِ 30/11/1988 یاد او را گرامىداشته باشندروزى که او ازمیان ما رفت واز زندگى این دنیا به زندگى جاودانى پیوست.
  استاد شحات محمد اَنور
ولادت: استاد شحّات محمد اَنور قارى مسجد امام رفاهى در روز 1 ژوئیه 1950میلادى در روستاى کفر الوزیر که مرکزى دور افتاده در استان قهلیه است در یک خانواده کم جمعیّت متولد شد بیش از 3 ماه از ولادت او نگذشته بود که پدرش وفات یافت و کودک خردسال نتوانست خوبىهاى پدرداشتن را بچشد، پدرى که او را در سن کودکى ترک کرده و در حالىکه طفل خردسال و یتیمى بود با امواج زندگى و گردش روزگار با همه شیرینىها و تلخى هایش مواجه ساخت.
و چون هیچ مهر وعطوفتى مانند مهرمادرى نیست، مادرش فرزند کوچک را به دامن گرفته و براى اقامت در منزل پدرش رهسپارشد تا با دائى هاى او زندگى کند چرا که دائى او وى را همچون پسر خود در برمىگرفت و بهترین امانت دار اوبود، او به یادگیرى و حفظ قرآن اقدام کرد و اینکه در خانه قرآن نشأت گرفت و رشد و نمو نمود تأثیر زیادى در تمام کردن حفظ قرآن کریم (در حالىکه 8 ساله بود) داشت و بواسطه دائى اش استاد حلمى محمد مصطفى بارها به قرآن رجوع مىکرد ، وقتى به سن 10 سالگى رسید دائى اش او را به یکى از روستاهاى مجاور (کفر المقام ) برد تا تجوید قرآن را به دست مرحوم استاد سید احمد فرارحى که سرپرستى او را مىکرد و رعایت واهتمام خاصى به او داشت فراگیرد چراکه استعدادى که او را شایسته مى ساخت تا یکى از مشهورترین قاریان مصر بلکه همه جهان باشد را در خود داشت، استاد شحّات خاطرات ایّام کودکى را به یاد مى آورد :
((در آن دوره من با حفظ کردن قرآن کریم سعادتى وصف ناشدنى یافتم مخصوصاً پس از اتمام حفظ قرآن و در اثناء یادگیرى تجوید آن، و بخاطراینکه صداى زیبائى داشتم واداءِ لحن من شبیه اداء قاریان بزرگ بود بر هم دوره اى هایم پیشى گرفته ودر میان آنان به استاد کوچک شناخته مىشدم واین موضوع ایشان را خوشنود مى ساخت، هم کلاسى هایم د ر مکتب به دنبال فرصت بودند که استاد مشغول کارى شود تا از من بخواهند که با تجوید، آیات قرآن را برایشان بخوانم و چنان مرا تشوق مى کردند که گوئى من قارى بزرگى هستم ، و یکبار استاد از دور صداى مرا شنید و ایستاد و به من گوش مى داد تااینکه از تلاوت فارغ شدم و از آن پس اهتمام بیشترى به من مى کرد و تمرکز بیشترى به من داشت چرا که آینده خوب و روشنى را از من متوقع بود به یاد مى آورم که در ضمن یادگیرى قرآن کریم براى همکلاسى هایم زیاد تلاوت مىکردم روزى یکى از ایشان فکرى کرد، او یک قوطى کبریت تهیه کرد و جعبه آن را توسط یک نخ بلند به کِشُو آن متصل کرد،من یک قسمت را در مقابل دهانم مى گرفتم و مىخواندم گوئى که میکرفون است و هر یک از دوستانم قسمت دیگر را به گوش مى چسباندند تا طنین صدا را از آن بشنوندکه زیبا و قوىّ مىشد…
همه اینها راه و هدفم را در حالى که طفلِ خردسالى بودم مشخص کرد و باعث شد که من هر راه و هر وسیله اى را که بواسطه آن از قرآن کریم متمکّن مىگردیدم را جستجو کنم که از دستم نرود، بالاخص پس از آنکه جوانى شدم و بعد از وفات دائى ام که سرپرستى خانواده را به عهده داشت من باید به خود ومادر و پدر بزرگم تکیه مىکردم، هر گاه مى شنیدم یکى از بزرگان فوت کرده است و از یکى از مشاهیر قُرّاء براى احیاء مجلس عزاء دعوت به عمل آمده من در حالیکه طفل 12 الى 15 ساله اى بودم به مکان عزاء مى رفتم تا به قرآن گوش فرا دهم و از قارى چیزى یاد بگیرم و در فضاى آن مناسبت قرار بگیرم تا اینکه اگر به چنین مجلسى دعوت شدم مثل همین مشاهیر باشم.))

رقابت: استاد جوده ابو السعود و السعید عبدالصمد الزناتى و الشیخ جمدى الزامل کسانى بودند که با حضورشان آتش رقابت را درمنطقه شعله ور کردند، ولى حقیقت این است که استعداد این جوان مستعدّ ناگهان درخشید و در آن میان او را منحصر به فرد کرد و به مقامى انکار ناشدنى رسید و على رغم سنّ کمش مانند یک قارى بزرگ که تمامى سر انگشتان به او نشانه رفته است، درخشید و اینها همه قبل از 20 سالگى بود.
ابتداىکاراستاد شحّات با هر میزانىکه بسنجیم ابتداى سختى بود دگرگونى هاى زندگى به کودکى که هنوز نیاز داشت تا کسى دستش را بگیرد و سفره مهربانى برایش بگسترد و حصار عطوفت اطرافش بکشد به او رحم نکرد بلکه به جاى اینها بى خوابى و شب بیدارى را راه رسیدن دانست و به راستى چگونه چشمان او آرام بگیرد و بخوابد در حالیکه باید به یک خانواده کامل خرجى بدهد، بنابر این شروع به پاسخگویى دعوتهایى مىکرد که از هر جا به سمت او روان شده بود این در حالى بود که پسرى 15 ساله بود قرآن کریم را درهمه روستاهاى شمال مصر با دستمزد کمى در آن موقع مىخواند دستمزدى که از سه چهارم یک جُنیه تجاوز نمىکرد، چرا که مَحفل در مرکز (میت غمر) بود که به ماشین نیاز داشت و گاهى (اگر لازم مى شد که ماشینى از هر نوع که مى خواهد باشد اجاره شود) به 7 جُنیه مى رسید بنابراین از آنجا که باز مى گشت باقیمانده دستمزدش را به جدّ و مادرش تقدیم مىکرد، دعوتها پیاپى به او مى رسید دعوتهایى که او را برتحمل سختیهایى که در راه رسیدن به زندگى با شرافت و کرامتى که تاج عزّت و کرامتِ تلاوت قرآن کریم برفرق آن مىدرخشید شجاع و صبور مىساخت.
استاد شحّات توانست درزمان بسیار اندکى از خود یک شخصیت قوى بسازد و در این امر آنچه خداوند در او از بلند نظرى و عزت نفس و روشن بینى و هوشِ قوى و محافظت بر سرو وضعش و…به ودیعت گذارده بود او را کمک مى کرد.

ملحق شدن به رادیو:اینچنین جوانى که مرتبّاً مى درخشید و قرآن کریم از حنجره او مانند آب جارى در آب راه، جریان داشت و شهرت او بر سنّ او بسیار سبقت گرفته بود شایسته بود تا رئیس مرکز شهر (میت غمر ) در سبعینات دعوت نامه اى به او بفرستد که اورا به یکى از مناسبتهاى دینىکه مرحوم دکتر کامل البوهى اولین رئیس رادیو در آن حضور داشت فرامىخواند و این در سال 1975 بود استاد شحات مىگوید:
((من دوستِ کارمندى در مجلس شهرِ میت غمر داشتم او به من گفت : رئیس مرکز براى مراسم افتتاحیّه یک محفل دینى تو را دعوت کرده است که مسؤولین بلند پایه و رئیس رادیو در آن حضور دارند و محفل در مسجد زنفلى در شهر میت غمر برگزار خواهد شد من قبول کردم و رفتم، وقتى مرحوم دکتر البوهى صداى مرا شنیدگفت: شما با این استعداد چرا اقدام نمىکنى که در رادیوقرائت کنى ؟ و مرا تشجیع کرد…من رفتم و تقاضانامه اى نوشتم و… نامه اى با تاریخ آزمون برایم آمد، طبق تاریخ رفتم ولى هیئت داوران على رغم اعجاب شدیدشان نسبت به خواندن من گفتند: تو باید یک مدّت براى فراگیرى نغمه ها ودستگاه ها کلاس ببینى من از استاد محمود کامل و استاد احمد صدقى از چگونگى کار سوال کردم ایشان مرا به آموزشگاه موسیقى راهنمائىکردند من 2 سال رفتم و همه مَقامات موسیقى را با کیفیّت عالى فرا گرفتم ودر 1979 تقاضانامه را دوباره نوشتم …سرانجام موفّق شده و برنامه اىبراى تلاوت هایم به من داده شد و از آن پس به رادیو راه یافتم.))

سفر به کشورها:پس از آنکه پایه شهرت خود را بنا نهاد بر او تکیه زد تا آزادانه بَناى خود را چیده و با رفتن و جُستنِ مجد و عظمت بیشتر در سراسر دنیا آنرا بپوشاند، هیچ قارّه اى از دنیا نبود مگر اینکه در ماه مبارک رمضان از سال 1985 تا1996 به آنها مسافرت کرد بارها از طرف وزارت اوقاف مصر و بسیارى از اوقات به دعوتهاى خصوصىِ میلیونها نفر از دوستداران قرآن کریم در خارج مصر(لندن ،لوس آنجلس ، آرژانتین، اسپانیا ،فرانسه، برزیل ،دولتهاى خلیج فارس ،نیجریه،زَئیر ،کامرون و بسیارى از دولتهاى آسیائى مخصوصاً ایران)که به او وابسته شده اند، به آن کشورها سفر کرد و به قول خودش در همه این مسافرتها جُز رضاى خداوند وبهروزى مسلمین با استماع آیات کتاب الله مجید را در نیّت نداشته ام.

 

استاد راغب مصطفى غلوش ولادت: استاد راغب مصطفى غلوش قارى مسجد دسوقى در دسوق به روز 5 جولاى 1938 میلادى در روستاى (برما) مرکز طنطا در استان غربى متولد شد …پدرش مى خواست که وى را به تحصیل علوم ابتدائى بفرستد تا صاحب پست بزرگى شود ولى تدبیر امور به دست خالق متعال است در روستا مکتب هاى زیادى بودند و گرایش ورویکرد به آنها کاملا محسوس و و ملموس بود و مردم در آنزمان از آنجا که کلمه (عالم ) جز به رجل دینى مخصوصا امام مسجد که خطبه نماز جمعه را مى خواند اطلاق نمى شد به حفظ قرآن کریم توسط فرزندانشان همت مىگماشتند تا آنها عالم شوند .
بخاطر مصلحتى که فقط خداوند از آن آگاه است یکى از نزدیکان به پدر او حاج مصطفى غلوش راهنمائى مى کند که فرزندش راغب را به یکى از اساتید حفظ بسپارد تا حفظ قرآن را به او بیاموزد و به خاطر اشتیاق و عرق دینى شدیدى که در دل اهل روستا مانند حاج مصطفى وجود داشت او با این نظر موافقت کرد و راغب را گوشزد نمود که هر روز پس از درس به مکتب برود…
و اما موهبت الهى خودش را نشان داد و کودک 8 ساله موضوع گفتگوى اهل روستا مخصوصا اساتید حفظ و حفاظ شد به خاطر صداى زیبایش تاثیر به سزائى در شدت اهتمام استادمان به او و خیر خواهى و مراقبت دائمى از او داشت چرا که آثار خوبى را در چهره او مى دید و آینده روشنى در میان مشاهیر قاریان را از وى متوقع بود وهمین مسئله باعث شد که راغب تاقبل از 10 سالگى موفق به حفظ قرآن کریم گردد و بعد از حفظ کامل قرآن، نیکو دانستن احکام آن بدست شیخ عبدالغنى شرقاوى در روستاى برما.
درسن 14 سالگى ذکر خیرش به روستاهاى همجوار رسید و پیشرفت تا به شهر طنطا جایگاه عالمان هم رسید در رمضان سال 1953 دعوتهائى پشت سر هم از روستاها و شهرهاى نزدیک به روستا به او رسید در سن 15 سالگى به روستاى (محلة القصب) در استان کفر الشیخ دعوت شد این مهم در ابتداء کار سختى بود در میان فضائى که امواج رقابت در بین خبرگان کرسى تلاوت در این منطقه مخصوصا استان غربى موج مى زند چگونه بدین جایگاه بلند نائل گردد.
قارى جوان وجوانمرد و جسور به آنچه مى دید و یا مى شنید که رقابتها و مسابقاتى که آتش آنرا قارى یگانه استاد مصطفى اسماعیل بر افروخته بود به اوج خود مى رسد اعتنائى نمىکرد بر او لازم بود که بدنبال عواملى بگردد که او را براى وقوف بر این سرزمین سخت کمک کند و نیز قواعدى استوار که از میان آنها بتواند به دعوتى که احیانا از طرف یکى از ایشان به او برمى خورد پاسخ گوید .
او به درستى دریافت که بزرگوارى و عظمت از جانب خود او سر نخواهد زد وهمانا بر طالب آن لازم است که با کوشش ومداومت به سویش سعى کند، بنابراین استادى استوار و متین در علوم قرآن را جستجو نمود تا علم تجوید و قرائات را از او فرا گیرد او متوجه قبله علوم قرآن شهر طنطا شد و به مؤسسه و آکادمى قرائات در مسجد احمدى ملحق شد و مرحوم استاد ابراهیم طبلیهى متولى امور او شد ، استاد راغب مى گوید:
((…و من موفق شدم که در منطقه خودمان یک نمونه عالى از استاد مصطفى اسماعیل قرار بدهم من در صدد تقلید او بر آمدم و به شهر طنطا رفته و بدنبال عالم قرائاتى مى گشتم تا اینکه یکى از معروفین مرا به مردى در مؤسسه احمدى راهنمایى کرد که نامش مرحوم شیخ ابراهیم طبلیهى بود که به من تجوید و احکام درست را آموخت و من در نزد او قرائت کردم و او مرا ترغیب کرد تا هر روز در مقام احمدى قرائت کنم ، مخصوصا ما بین اذن و اقامه عصر، بسیارى اطراف مرا پر مى کردند و به لطف خداوند دردل بسیارى از مردم راه پیدا کردم بالاخص به جهت اینکه من از استاد مصطفى در اداء اعجاب بر انگیز و محبوبش در نزد مردم تقلید مىکردم ، من به روستاهاى استان غربى دعوت شده و در استانهاى همجوار هم شناخته شدم از چیزهائى که مرا کاملا به خودم مطمئن مى ساخت کوشش و مقاومت و حرص زیاد و شدید من بر قرآن کریم و تلاوت همراه با تعهد و تقواى آن بود))
قارى جوان راغب مصطفى غلوش توانست در سن کوچکى و قبل از 18 سالگى براى خود مجد و عظمتى بیافریند ،با اینکه حق دفاع از وطن بر عهده او قرار گرفت و براى سربازى و اداء خدمت خوانده شد چیزى که چاره و گریزى از آن نبود، در سال 1958م در حالیکه 20 سال داشت سربازى را شروع کرد و به مرکز آموزش اداره امنیت مرکزى فرستاده شد او مى گوید :
((…وبا توجه به اینکه من به نیروهاى امنیت مرکزى ملحق شده بودم دائما به مسجد امام حسین علیه السلام تردد مىکردم و خبر مىگرفتم تا اینکه اگر شده حتى یک آیه در بزرگترین و مشهورترین مساجد مصر و قاهره قرائت کنم و بر این امر حریص بودم که خود را به مسئولین مسجد عرضه کنم تا شاید برایم فرصتى پیش آید تا ده آیه اى قرائت کنم یا در این مسجد بزرگ اذان بگویم به شیخ مسجد حسینى شیخ حلمى عرفه معرفى شدم و آنچه مقدور بود از قرآن در نزدش خوانده و او بسیار از من خوشش آمد …و روزى به آنچه در درونم بود تصریح کرده و از او خواستم که بزرگوارى کرده و به من براى اذان و قرائت یک عشر قبل از اقامه نماز اجازه دهد ، او به من گفت: راغب اگر شیخ طه فشنى تاخیر کرد فرصتى براى تو خواهد بود ، من از ته قلب از خداوند خواستم که شیخ طه فشنى تاخیر کند و گوئى که درهاى آسمان بتمامى باز گشته بود و خداوند دعوت مرا اجابت فرمود و شیخ فشنى تاخیر کرد و موعد اذان نزدیک شد و شیخ حلمى به من گفت: آماده باش و به مسئول مسجد گفت: بگذار راغب اذان بگوید پس اجازه داد و مرا در کنار شیخ محمد غزالى (رحمه الله ) نگه داشت تا وقتى که با فرارسیدن وقت نماز عصر از درس فارغ گردد ، شیخ مصطفى اسماعیل عبارتى را در آخر اذان اضافه مى کرد و مى گفت: ((…الصلاة و السلام علیک یا نبى الرحمة یا ناشرالهدى یا سیدى یا رسول الله )) من هم همچنانکه استاد مصطفى اذان مى گفت اذان گفتم این در حالى بود که من لباس سربازى به تن داشتم که نظر مردم را به من جلب مى کرد این موضوع در ماه رمضان اتفاق افتاد و صدا در حال روزه خوب و کشیده و زیبا مى شود ومن 10 آیه را خواندم و از سوره الحاقة هم شروع کردم و جو مسجد منقلب شد تا آنجا که من شبیه خیمه اى در وسط میدانى شدم و در قرائت فرو رفتم چرا که مردم با گفتن الله یفتح علیک، یبارک فیک، تانى الآیة، به من شجاعت مى بخشیدند ومن آیات را بنا به خواست افراد موجود در مسجد بیش از یکبار خواندم و زمان تلاوت به بیش از نیم ساعت رسید ، من به پادگان برگشتم در حالیکه شادى ام وصف ناشدنى و اعتماد به نفسم از اینکه مسجد پادگان را در طول مدت خدمتم به من واگذار کرده بودند زیاد شده بود به من براى خروج در هر زمانى اجازه مى دادند و من به مسجد امام حسین علیه السلام زیاد رفت و آمد مىکردم و به واسطه این مسجد شهرت پیدا کردم و با این مسئله من خیلى خوشحال شدم چرا که در مسجدى قرائت مى کردم که مرحوم شیخ محمود خلیل حصرى در آن سوره مى خواند و مرحوم شیخ طه فشنى در آن اذان مى گفت و مرحوم دانشمند بزرگوار استاد غزالى در آن درس مى داد و خطبه مى خواند این شرف عظیمى بود که هر کس در سن من و هر حافظ قرآنى آنرا آرزو داشت ))
از مسجد حسینى تا رادیو: و در مسجد امام حسین (ع) شروع به جدا شدن به سمت چیزى که خوابش را مى دیدم شدم به بزرگان مسئولان دولتى شناسانده شده و به ایشان نزدیک شدم و ایشان مرا بر قرائت پیش روى جماعت تشجیع کردند و سبب از بین رفتن ترس و وحشت در وجود من شدند و عامل نیرومندى بودند در رابطه با دعوتهائى (براى احیاء مجالس حزن و ماتم در قاهره) که به من متوجه مى شد در آن مجالس با مشاهیر قاریان رادیو مانند استاد مصطفى استاد عبدالباسط استاد حصرى و غیر ایشان از مشاهیر همراه مى شدم ، از میان کسانى که به مسجد حسینى مى آمدند استاد محمد امین حماد مدیر رادیو در آنوقت بود حاضرین به او گفتند استاد، به راغب کارتى بدهید تا بتواند به رادیو بیاید و تقاضانامه ملحق شدن به رادیو را پر کند و تقدیم دارد او همانجابه من کارت را داد و گفت: فردا در دفترمن در ساختمان رادیو در شریفین نزد من باش ، من به مسجد امام حسین (علیه السلام)رفتم وشیخ حلمى عرفه، سرهنگصلاح الالفى و سرهنگ محمد الشماع را دیدم و هر 3 با آمدن با من براى رفتن پیش مدیر رادیو موافقت کردند مدیر بخاطر بودن من با آنها با من حسن استقبال داشت و من تقاضا نامه را نوشتم …
بنابر تاریخ اعلام شده به رادیو رفتم با امتحان را نزد هیات داوران به اتمام برسانم آنجا در اطرافم 160 قارى دیدم، ایشان به من گفتند: تو در ضمن نگهبانى هستى ؟ -من لباس سربازى به تن داشتم- من گفتم من هم همراه شما هستم و براى امتحان آمده ام ایشان تعجب کردند و بعضى از آنها براى من آرزوى موفقیت کردند …هیات داوران 2 قسم بود قسمتى براى صوت و قسمتى براى قرآن به من گفتند از این قسمت بخوان((من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسیئة فلا یجزى الا مثلها و هم لا یظلمون ))الخ به لطف خدا موفق بودم اعضاء هیات برایم درود فرستادند و به محافظت صدا توصیه ام کردند …
گروهبان وقارى رادیو: از مدت سربازى ام 20 روز مانده بود و من در صدد گرفتن گواهى پایا ن خدمت بودم و قبل از 2 یا 3 ماه انتظار معلوم شدن نتیجه را نداشتم پس از گرفتن گواهى پایا ن خدمت به شهر خودم (برما) رفتم و با چیزى که انتظار نداشتم مواجه شدم اهل روستا استقبال غیر منتظره اى از من کردند و مى گفتند: هزار بارک الله راغب مرا بغل کردند و نزدیک بود روى گردن قرارم داده و ببرند گفتم قضیه چیست ؟ گفتند: مگر این خبر را نشنیده اى؟ گفتم: کدام خبر؟ گفتند اسم و عکس تو با تیتر درشت در همه روزنامه ها درج شده که (گروهبان قارى) خداى را سپاس که به من صبر و تحملى داد تا این خبر سعید را تحمل کنم خبرى که عقل و صبر نیاز داشت تا کسى در خوشحالى افراط نکند.
سفر به دول مختلف دنیا: استاد راغب بیش از 30 سال متوالى براى قرائت کتاب الله مجید به کشورهاى جهان من جمله ایران سفر کرد و به این نکته ایمان داشت که این ماموریت و رسالت سنگینى است که به نحو شایسته باید آنرا اداء کرد … در سالهاى اخیر ماندن در مصر را ترجیح مى دهد تا میلیونها نفر از تلاوت قرآن بامدادى و روزهاى جمعه و مناسبتهاى مختلف او بهره مند شوند و نیز موقعیتى براى سفر دوستان او یعنى مشاهیر قاریان به دولتهاى مختلف فراهم شود .
ایام مى گذرد و فضائل نیز همچنان با او مىگردد فضیلتى که او و گروهى از بزرگان عرصه قرآن از قرآن کریم بدست آورده اند .
     استاد محمود على البناءولادت : استاد محمود على البناء در روستاى ( شبرا باص ) مرکز شبین الکوم استان منوفیّه به روز 17/12/1926 میلادى متولد شد، او در دامن طبیعتِ روستائى و زندگى تقلیدى و فطرتى که بر همه جریانات غالب مى شود، رشد و نمُو نمود ، و این طبیعت روستائى در تکوین شخصیّتِ جامعه کشاورز که به دنبال زندگى شرافتمندانه و پاکى است که پایه و اساس آن را کوشش و عَرق ریختن و… تشکیل مى دهد ، نقش بسیار بارزى دارد… از سعادت هاى انسان روستائى آن است که پسرى داشته باشد که او را د ر زراعت و تجارت کمک کار و تکیه گاه باشد، اما حاج على رحمه الله به چیزى غیر از آنچه اهل روستا داشتند فکر مى کرد ، او با علم فطرى خود دریافت که ساده ترین راه ها و نزدیک ترین آنها براى رسیدن به بهشت، اطاعت پروردگار است و نیز فرزند صالحى که براى والدش دعا کند ، و صلاح کامل وقرب به خداوند و پیامبرش به تنهائى نجات دهنده نیست مگر با راه یافتن به حصارِ مستحکمِ قرآن کریم؛ که نورى ساطع و زاد و توشه اى است که هرگز قطع نمىگردد ، حاج على از اولین لحظه اى که صاحب فرزندى شبیه فرزندان بهشت گردید ، متوجه نعمت کاملى که خداوند به او داده بود شد، زیرا عزّت و وجاهت از آن فرزند کوچک که خداوند او را براى حفظ کتابش برگزیده بود آشکار بود ، پدرش نامى از نام هاى پیامبر (ص) را بر او نهاد یعنى (محمود) چرا که قدوم این کودک مایه سپاسگزارى و ثناء از درگاه خداوند بود پس از میلاد او برکت به خانه آمد و خیر و نیکى بر خانواده ریزش کرد با آمدن او روح نشاط و زندگى در خانواده و پدرِ خانواده دمیده شد، پدرى که ازهیچ کوشش و عاملى که فرزندش را براى حفظ قرآن کریم کمک کند دریغ نکرد ، زیرا مى خواست که فرزندش پیشاپیش صفوف قاریان قرآن کریم قرار بگیرد قاریانى که در صورت عمل به قرآن کریم از خاصّان درگاه خداوند خواهند شد ، هنگامى که این طفل کوچک بزرگ شد پدرش او را به آموزشگاهِ (مکتب) استاد موسى رحمه الله در روستاى شبرا باص برد استاد موسى بر یادگیرى حفظ و تجوید شاگردانش بسیار حریص بود و بیشتر نسبت به محمود که چون ستاره اى در میان آنها مىدرخشید حرص داشت ، کودکى که علائم نبوغ و نشانه هاى اهلیّت قرآن بالاخص مخارج الفاظ و دقت درگفتار از او پیدا بود، این در حالى است که او در سنّ 6 سالگى قرار داشت ، مضافاً به هوش زیاد و التزام و دقت و ممارست ، تعامل با کلمات قرآن کریم از چیزهائى بود که استاد موسى آن را از نشانه هاى نبوغ در فرزند با استعدادش مى دانست .
استاد محمود على البناء درباره خاطرات کودکى و مکتب مى گوید: ((من بر آنچه که هر روز از مکتب فرا مى گرفتم بسیار حریص بودم ،کل شب را بیدار مى ماندم و نمى خوابیدم مگر بعد از حفظ کردن قسمتى که باید فردا در مقابل استاد بیان مىکردم و بعد از حفظ آن به قسمتى که قبلاً حفظ کرده بودم مراجعه مى کردم تا بتوانم هر دو را بیان کنم تا اتصال مستحکمى میان قسمتهاى مختلفى که حفظ کرده بودم بر قرار شود ،… به یاد مى آورم که روزى استاد مرا فَلَک کرد ودائماً آن را در ذهن دارم و تا آخر عمر هم فراموشش نخواهم کرد ، این تنبیه در حالى بود که من هیچگونه تقصیرى نداشتم نه درحفظ کردن و نه در اداءکردن، وقتى به خانه بازگشتم شدیداً گریه کرده و به مادرم گفتم: امروز استاد مرا تنبیه سختى کرد در حالى که من وظیفه ام را خوب انجام داده بودم ، مادرم گفت : اى محمود استاد تو را به این جهت تنبیه کرد که من به او گفتم تو به مزرعه رفتى تا چیدن پنبه ها را تماشا کنى و در کنار آن به بازى بپردازى …ومن مىترسم که اگر از قرآن دور شوى قرآن هم از تو دور گردد، من نسبت به تو و آینده ات بسیار نگرانم تو شبیه اهل قرآن هستى و فقط براى قرآن صلاحیت دارى، استاد مى گوید : (( … پدرم به شهر شبین الکوم رفت تابراى ملحق شدن من به مدرسه دینى آنجا (که تحت نظارت الازهر بود) اقدامات لازم را به عمل بیاورد امّا یکى از دوستانش او را به مدرسه منشاوى در طنطا راهنمائى کرد که در آنجا مستقیماً حافظان قرآن را قبول مىکردند ، پدرم هم مرا به طنطا برد و من در حالى که بسیار کوچک بودم به مدرسه منشاوى ملحق شدم ، ولى آنچه به من شجاعت مى بخشید که در طنطا بمانم اقبال مردمان بسیار زیادى بود که براى شنیدن صدایم در اطراف من جمع مىشدند ، من از استاد محمّد رفعت تقلید مى کردم ، احیاناً دعوتهائى براى قرائت به مناسبت هاى مختلف از طرف مسجد احمدى از من مى شد ، در آن زمان به کودک خارق العادة معروف شده بودم چرا که در تقلید اساتید مدارسِ تلاوت بزرگ مانند استاد محمد رفعت، استاد محمد سلامه ، استاد عبدالفتاح الشعشاعى ، و استاد محمد السعودى … بسیار مهارت داشتم ، و اگر از من مى خواستند که از اساتید بزرگ تقلید کنم تردید نمىکردم و بسیار خرسند هم مى شدم و مستمعین با جمعیت هاى صد نفرى و بیشتر خود به من شجاعت مى بخشیدند و باعث نوآورى و قوّت صداى من مى شدند این در 12 سالگى از عمر من بود .))
استاد البناء مى گوید: ((مهمترین چیز در قارى این است که حافظ و تجوید دان خوبى باشد و با اِتقان و و استحکام ، بیان کند ، واینکه صداى زیبا و ملکه تقلید داشته باشد ، چرا که [در ابتداء ] باید از مشاهیر قرّاء تقلید نماید اما در نهایت شخصیّت او به صدا و اداءِ منحصر به فرد او شناخته مى شود به نحوى که وقتى صداى او را مى شنوند مى گویند: این فلانى است ،و نیز باید به مدرسه که آنر دوست دارد ، ملحق شود به اساتید آن گوش فرا دهد و همراه با آنها پیش رود و پس از مدتى وقتى صداى او شنیده مى شود مى گویند این فلانى است . البته من تقلیدِ مطلق را تأیید نمىکنم ولى باید در نهایت، قارى شخصیت خود را ظاهر کند .
در مکتب منشاوىِ طنطا استاد محمود على البناء در میان طلاب شناخته و مشهور شد همه اساتید وهمچنین طلّاب ،دوست داشتند به صداى او گوش دهند، استاد مىگوید : (( استاد حسین معوض رحمه الله نسبت به طلاب سختگیر بود … روزى من در قرائت کسالت به خرج دادم و او مرا با چوبى که در دست داشت تهدید کرد … من نشستم و در برابرم جمع زیادى از طلاب حضورداشتند امّا ناگهان متوجه شدم که هر یک راه خود را گرفته و مى رود و کسى جز من باقى نماند استاد حسین گفت : نترس ادامه بده …در پایان سال استاد حسین و استاد محرز به من گفتند: محمود تو باید به مکتب احمدى درطنطا بروى در آنجا قرائات را فرا بگیر تا نامت فراگیر شود و به رادیو راه پیدا کنى چرا که استعداد خوبى دارى که کمتر کسى از آن بهره مند است ، …من به مکتب احمدى رفته و در آنجا، به دست مرحوم استاد محمد سلام که بسیار به کسانى که به مکتب او مى آمدند توجه مى کرد قرائات را فرا گرفتم ، استاد محمد سلام براى کسى که قصد داشت به مکتب او بیاید امتحانى در رابطه با حفظ ، تجوید حروف ، سلامت نطق ، و آشنایى با مخارج الفاظ و دقّت در اداء کلمات قرآنى و آراستگى ظاهر برگزار مىکرد ، و اگر تمامى این شروط در او جمع مى شد آنگاه او را قبول مى کرد)). استاد بناء 2 سال در مکتب احمدى باقى ماند و پس از فراگرفتن علوم قرآن و قرائات 10 گانه به دست استاد محمد سلام به قاهره که شهر علم و علماء مى باشد منتقل گردید ، چرا که الاَزهر شریف قبله دوستداران فراگیرى دانش و معارف بیشتر است ، این بعد از آن بود که بار قرآن را به دوش مىکشید و نسبت به تجوید و تلاوت آن متمکن گردیده بود .
استاد بناء در بعضى از مصاحبه ها گفته است : ((من از طریق بعضى از دوستان در بعضى از مساجد شبرا در قاهره شروع به قرائت کردم ،از آن پس مردم با من آشنا شدند و دعوت هاى فراوانى به مناسبات هاى دینى که تجار بزرگ قاهره برگزار مىکردند و رقابت شدیدى هم میان آنان از حیث انتخاب قاریان مشهور و معروف بود به سوى من متوجه شد)).
در سال 1946 میلادى استاد بناء یکى از بزرگان موسیقى و نوابغِ تدریس مقامات آنرا ملاقات کرد ، آن فرد استاد درویش حریرى بود که استاد بناء را در اتقان مقامات موسیقى و به کارگیرى آنها درتلاوت کمک نمود .

اوّلین قرائت در رادیو: اولین قرائت استاد در رادیو در سال 1948 م درسن 22 سالگى بود قرائت او به صورت زنده پخش مىشد ، این تلاوت از سوره هود از آنجا که {و الى هود أخاهم صالحاً } تا {وما توفیقى الّا بالله علیه توکّلت و الیه أنیب }ادامه یافت.

سفر به کشورها: سفر استاد با قرآن یک سفر جهانى بود که در زمان و مکان خاصى در نمى آید ، سایه اى بود که بر سر مسلمانان در همه جاى نقاط دینا درمدّتى نزدیک به 40 سال درتردّد بود ،او به همه قارّه ها در طول سالها مخصوصاً در ماه مبارک رمضان سفر کرده بود و با قرائت زیبایش دلهائى که (کالحجارة او اشدّ قسوة ) را نرم مىنمود ، دانشگاه الازهر او را براى حضور در بسیارى از کنفرانسها دعوت مى کرد، نیز وزارت اوقاف او را به بسیارى از مسابقات بین المللى به عنوان داور فرستاد ، دعوتها ىبسیار زیادى از طرف پادشاهان و رؤساء و شیوخ عرب براى احیاء مناسباتهاى مذهبى مانند ولادت پیامبر(ص) ، شب معراج ، و شب آغاز سال و نیز افتتاح کنفرانسهاى بین المللىکه در کشورشان برگزار مى شد ، به او مى رسید .

وفات : چند روزى قبل از وفات از پسرش احمد خواست تا قلم و کاغذى آماده کند وگفت: آنچه مى گویم بنویس ، مطالبى نسبت به نحوه تشییع و … املاء نموده و وصیتى هم نسبت به کیفیّت توزیع دارائى هاش بر حسب قوانین الهى ضمیمه کرد و گفت : آیا خواسته دیگرى از من دارید یا نه ؟ و همگان را در اشک و ماتم فرو برد ، از ایشان خواست تا یک قرآن با او همراه کنند تا انیس تنهائى او درقبرش باشد …
نام او را به جهت تکریم بر بعضى از خیابان هاى استان سوهاج گذارده اند ، یادش گرامى باد .

 

استاد ابوالعینین شعیشعابوالعینین‌ شعیشع در سال 1343هـ.ق در«بیلا» از استان «کفرشیخ» متعلق به مصر علیا به دنیا آمد. او مراحل اولیه قرائات را تحت آموزش برادر بزرگش«احمد شعیشع» فرا گرفت و پس از آن در کنار اساتید فن قرائات به تکمیل این علم پرداخت. او تنها قارى عصر خود است که به روش استاد کل قرائات و نابغه زمان ، مرحوم رفعت، به تلاوت مى پردازد. به همین سبب از مشاهیر عصر خود به شمار مى رود و همواره مشتاقان قرآن کریم از قرائت او بهره مى گیرند. استاد شعیشع از استادان و نام آوران بزرگ علم قرائت مى باشد. وى در تلاوت قرآن کریم صوتى گرم و لحنى ‌دلنشین ‌دارد. آن چنان که ‌شنونده را شیفته و مجذوب ‌حلاوت‌ صوت خویش می‌سازد. وى ‌قــرآن را در سن‌ّ هفت سالگى فرا گرفت و قرائت‌ قرآن را در رادیو قاهره براى اولین بار در سن هفده سالگى در 1360 هـ.ق آغاز کرد. او در آن زمان کوچکترین قارى در رادیو بود.
استاد در حال حاضر رئیس اتحادیه قراء مصر، عضو مجلس عالى امور اسلامی، عضو کمیته عالى قرآن

/ 0 نظر / 7 بازدید